تبلیغات
خواندنی

خواندنی
خدایا دوستت دارم 
قالب وبلاگ
نویسندگان

داستان نقش زن در زندگی
زن و مردی که تازه زندگیشون را با هم شروع کرده بودند به سختی گذران میکردند هر ازگاهی مرد با غذاهای متنوع به خانه میامد و گاهی روزها بدون هیچ غذایی این موضوع باعث شد زن به تعقیب مردش برود تا از کار وی سر در بیاورد بزودی متوجه شد مردش بجای کارکسب حلال  دزدی میکند این بود که تصمیم گرفت از آن روز به بعد تنها آب بخورد و لب به غذاهای همسرش نزند روزها میگذشت و زن همچنان فقط آب میخورد کم کم اندامش لاغر و نهیف شده بود طوری که دیگر نای راه رفتن نداشت با اینکه هنوز به همسرش علاقه مند بود و شرایط بحرانی داشت لب به غذا نمی زد تا اینکه شوهرش تسلیم شد و تصمیم گرفت سرکاری برود و لقمه حلال برای همسرش بیاورد با این کار متوجه شد چه لذتی در غذای حلال است و حال همسرش نیز روز به روز رو به بهبودی میگذاشت و زن توانست با این کا همسرش را از کار زشت دزدی جدا کند .

داستان کوتاه
روزی فردی در بیمارستان بستری شد. پزشک بعد از معاینه گفت متاسفانه کاری نمی تواند بکند و چند روز بیشتر به پایان عمر او باقی نمانده است. بعد از خروج پزشک، بیمار که بسیار غمگین و دل شکسته بود به کنار پنجره رفت و با تمام وجود گفت: ......




خدایا به من کمک کن تا از این بیماری رهایی یابم.
به یکباره صدایی بسیار آرام و مطمئن شنید که میگوید: به تو کمک میکنم.
بیمار خوشحال شد پس از چندی پزشک جراح وارد اتاق شد و گفت:
من به تو کمک میکنم. میتوانم تو را از این غده جدا کنم و آنرا ازبدن تو خارج کنم.
بیمار گفت: ممنون کس دیگری قرار است به من کمک کند.
چندی بعد یک متخصص شیمی درمانی وارد شد و به او گفت: من میتوانم
 داروهایی برای شما تجویز کنم و شما را از این غده خلاص کنم.
او گفت: ممنون کس دیگری قرار است به من کمک کند.
چند روز بعد یک متخصص انرژی درمانی وارد شد و گفت: من میتوانم
تو را با انرژی درمانی از شر این غده راحت کنم، ولی بیمار انتظار کس دیگری را داشت و گفت:
نه ممنون! من نیازی به کمک شما ندارم. قرار است کس دیگری به کمک من بیاید.
پس از چند روز بیمار فوت کرد. او در جهان دیگر با خدای خود گفتگو کرد و گفت:
خدایا تو گفتی که اجابت میکنی؛ تو گفتی که در را باز میکنی؛ پس چرا شفا ندادی؟
چرا اجابت نکردی؟ دوباره همان صدای آرام و مطمئن را شنید که
میگفت : ای بنده من، من سه بار برای شفا دادن تو آمدم، ولی تو هر بار مرا رد کردی.

لاابالی :

روزی مردی که تمام عمرش را در راحتی و خوشی گذرانده بود  و با وجود اینکه خداوند نعمتهایش را بر وی به کمال رسانیده بود از قبیل زمینهای کشاورزی پر محصول - گاو - گوسفند و ... - فرزندان نیک و صالح - و نعمت سلامتی به خود و خانواده اش داده بود اما دریغ  و صد افسوس از  یک شکر کوچک از خدا و دریغ از یک رکعت نماز بدرگاه آفریدگار هستی  این مرد لاابالی و بی مسئولیت که تمام ثروتش را بدون زحمت واز ارث پدر بدست آورده بود بجای دادن حق و حقوقات فرزندانش که با جان دل برایش کار میکردند در خوشی  خودش غرق شده بود و هرروز بر مصرف مواد مخدرش افزوده میشد خداوند باز هم مثل همیشه برای تک تک فرزندانش کار و زندگی خوب فراهم و به زندگیشان با ازدواج و تشکیل خانواده سر و سامان میداد  ولی باز هم این مرد بجای شکر از خدا بدنبال خوشی و کشیدن تریاک حق و حقوقات اولادش را دود  میکرد این کا ر ش باعث شد تعداد سیصد چهار صد راس گوسفند و تعدادزیادی گاو و گوساله را نیز خرج خوشی هایش بکند و هیچ گونه احساس مسئولیتی نسبت به فرزندان و خانواده اش نداشته باشد از همه مهمتر که زندگی فرزندانش را نیز با بد گویی  به هم ریخته و همه را از هم متفرق میکرد نمی دانم خدا برای چنین افراد ناسپاسی چه سرنوشتی را رغم میزند ........  

سوراخ بافور:

روزی مردی تریاکی برای خرید بافور به بازار مراجعه نمود  و بعد از فوت کردن در چند بافور یکی را انتخاب و با زدن قرقری به فروشنده که چرا اینقدر سوراخ بافور هایش تنگ است مرد فروشنده خطاب به مرد معتاد گفت از همان سوراخ تنگ بافور قطارهای شتر  و گله های گوسفند و آپارتمانها و برجها گذشته  است بنابراین نگران تنگی سوراخ بافورت نباش


غفلت :

در یک مزرعه زن و مردی زندگی میکردند روزی مشاهده کردند تعدادی موش به خانه آنها وارد شده است پیرزن تله

موشی تهیه کرد تا موشها را بگیرد موش که احساس خطر کرده بود نزد مرغ رفت و از او خواست تا برای رفع خطر تله

موش کاری بکند اما مرغ گفت ببه من ارتباطی ندارد تله مخصوص موش است نه مرغ ناچار برای رفع مشکل نزد گوسفند

و سپس گاو مزرعه رفت ولی آنها هم همان جواب مرغ  را به او دادند چند روزی گذشت تا اینکه یک  روز پیرزن صدای به

تله افتادن چیزی در تله راشنید و بسرعت خود را به محل رساند و با تعجب مشاهده کرد ماری سمی دمش به تله گیر

کرده که به محض نزدیک شدن پیرزن او را نیش زد دکتر که به طبابت پیرزن آمده بود دستور خوراندن سوپ مرغ را به

شوهرش داد پیرمرد نیز ناگزیر مجبور شد مرغ را برای تهیه سوپ و گوسفند را برای میهمانانی که به عیادت همسرش

آمده بودند بکشد چند روزی گذشت و پیر زن براثر مسمومیت شدید جانش را از دست داد و پیر مرد مجبور شد گاو را

بکشد و خرج میهمانان بکند .

نتیجه گیری : بی تفاوتی ما نسبت به بی حجابی و بی بندو باری در جامعه نهایتا باعث دامنگیر شدن این معضل در خانواده های ما می شود و خواهی نخواهی تعدادی از جوانان ما در این منکر گرفتار خواهند شد اگر ما هم مانند مرغ و گوسفند و گاو قصه بگوییم به ما ربطی ندارد ما مسئول نیستیم آخر و عاقبت آنها به شکلی دیگر سر ما می اید


داستان آلزایمر

چمدونش را بسته بودیم،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!"
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟"
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!"
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!"
خجالت کشیدم ...! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی."
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"
مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن."
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!"
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
"
گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!"

----------------------

روزی شخصی ثروتمند وارد رستوران شد و سفارش غذا داد گارسون که انتظار گرفتن انعام خوبی را داشت دائم به مشتری پولدار رسیدگی میکرد بعد از اتمام غذا گارسون برای گرفتن انعام نزد آقا رفت ولی با کمال تعجب مبلغ ناچیزی به او انعام داده شد گارسون با رعایت ادب نسبت به مبلغ انعام گله کرد و در ادامه گفت جناب دختر خانم شما دیروز در این رستوران غذا میل کردند و به بنده انعام خیلی خوبی دادند و شما مبلغ ناچیزی به من دادید مرد ثروتمند به گارسون گفت پسر جان دختر م پدر پولداری دارد من که پدر پولداری ندارم .

----------------------------------------

پیرمردی  برای گذراندن وقتش گره های باز یک مغازه را در بسته بندی های یک کیلویی میکرد  و پس از تحویل مبلغی را برای بسته بندی میگرفت یکروز صاحب مغاز یک بسته  کره را کشید متوجه شد بسته های کره بجای یک کیلو هشتصد گرم است که به پیر مرد در این مورد اعتراض کرد پیر مرد در جواب گفت من که سنگ ترازو نداشتم تنها از بسته ی یک کیلویی شکری که از شما خریدم بعنوان سنگ ترازو استفاده میکردم

-------------------------------------------------------

نقل است جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودكی اصفهانی آمد و گفت: سه قفل در زندگی‌ام وجود دارد و سه كلید از شما می‌خواهم! ....

قفل اول این است كه دوست دارم یك ازدواج سالم داشته باشم، قفل دوم اینكه دوست دارم كارم بركت داشته باشد و قفل سوم اینكه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

 شیخ نخودكی فرمود: برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم هم نمازت را اول وقت بخوان!

 شیخ نخودكی فرمود: نماز اول وقت شاه کلید است

-----------------------------------------------------------------------------------

روزی زنی  تصمیم گرفت خدا را دعوت کند نهار منزلش خدا هم قبول کرد قبل از نهار کودک یتیمی بدر منزل زن آمد و از او غذا خواست ولی زن او را رد کرد مجددا پیر مردی و بعد از آن زنی برای درخواست کمک به خانه ی خانم مراجعه کردند ولی خانم بدلیل داشتن میهمانی عزیز همه را از منزلش رد کرد و هیچ کمکی به آنها نکرد مدتی از وقت نهار گذشت ولی خدا نیامد آنروز هم گذشت خدا نیامد روز بعد خانم از خدا به خودش شکایت کرد که چرا خلف وعده کرده و به میهمانی خانم نرفته ندایی رسید من دیروز سه بار به میهمانی تو آمدم و تو دست رد به سینه من زدی ..
خدا در دل محرومان قرار دارد از کمک به کسی که به سمت شما آمده دریغ نکنید زیرا صدقه اول بدست خدا میرسد

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ساعت 3 صبح بود که صدای تلفن پسری را ازخواب بیدار کرد پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت گفت

چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی ؟

مادر گفت : 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا بیدار کردی فقط خواستم یگویم تولدت مبارک

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صیح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد

مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


[ دوشنبه 18 شهریور 1392 ] [ 11:12 ب.ظ ] [ ابومرتضی .. ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


اللَّهُ نُورُ السَّمَوَتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ

کَمِشْکَوهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَهٍ

الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّىٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ

مُّبَرَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لَّا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا

یُضِى ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى‏ نُورٍ

یَهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَآءُ وَ یَضْرِبُ اللَّهُ

الْأَمْثَلَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَىْ‏ءٍ عَلِیمٌ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
.. ****center>
***
****

*** >

کد قفل راست کلیک *** دانشنامه عاشورا ***

 ***** *** ***** ***

***

**
*** *** *** ***
***

***

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس


******

***

 ..